سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
نامه هایی که هیچ وقت پست نشد
























نامه هایی که هیچ وقت پست نشد


سنگینی عجیبی روحت رو آزار میده و تو ناخودآگاه صدا زده میشی، خودت رو روبروی گنبدی طلایی می


  


بینی که از مهربونی صاحبش کاملا باخبری، تو دعوت شدی جایی برای رها کردن خودت، دلت و تمام


  


تمام غمهات، انگار هیچکس اطرافت نیست، تو هستی و یه آغوش گرم برای تسکین و آرامش روح و


  


قلبت، تمام شلوغیا و همهمه ها محو به نظر میرسه، بی دلیل نیست مسافر دیار تو رو مسافر حج


  


خطاب می کنن، انگار جایی غیر از خونه ی خدا هم هست که آدما فارغ از نژاد و ملیت و ظاهر دور هم


 


جمع میشن و به تسبیح اون مهربون مشغولن، صدا زدنت جسارت میخاد و من انگار بی نهایت ناتوانم،


 


دور از هیاهو و ازدحام، اینقدر تو سکوت به ضریحت زل میزنم که تو میخای بغضمو بشکنم، مادری با چهره


 


ی مهربون کنارم می ایسته و ازم میخاد اونو به ضیافت الفاظی آسمونی ببرم، و من با اولین بند زیارتنامه


 


شکسته میشم، میدونم و مطمئنم تو منو بین این همه جمعیت دیدی، مهربونیت برام غریب نیست، چه


 


کسی میگه امام غریب وقتی که اینقدر نزدیکی؟ تو، تو، تو قریب ترین امامی به روح و قلب و ذهن تمام


 


کسایی که دل بستن بهت، حتی اگه تمام مسیر برام باز بشه تا نزدیکت برسم انگار واقعا جرات ندارم،


 


قامت می بندم، اقتدا می کنم و تو در تک تک کلمات همراهمی، این بهم آرامش میده، برای توام دعا


 


کردم، با هر قدم تو رواقها حس میکردم توام مثل من مشتاقی، مثل من دلت گرفته و مثل من منتظر بهانه



ای هستی تا صداش بزنی، بعد مدتهای زیاد دلم با اشتیاق فراوون به اسم صدات زد، تو رو سپرد دست



نگاه مهربون حضرت، و مطمئنم خدا هم فهمید چه لذتی داشت به جای تو قامت بستن،بارون نم نم



میزد، مگه تو نگفتی بارون که میاد تمام سیاهیا رو از دل آدما میبره و اینقدر دلا پاک میشه که هر دعایی



شنیده میشه، شاید اینم یه نشونه بود و شاید اینبار منم شنیده شدم.


نوشته شده در دوشنبه 18/2/91ساعت 1:15 عصر توسط سوسن نظرات ( ) |

سلام خوب من، بازم صدای قشنگ بارون و تداعی همیشگی تو، گاهی نرم نرم می باره و گاهی اونقدر


 


تند که ترکیب صدای باد و بارون درست مثل یه سمفونی روحنوازه، یادته می گفتی بارون که میباره


 


سیاهی رو از شهر و حتی از دل آدما می بره؟ اما هنوزم دلی هست که گاهی سمت کدر شدن میره، و


 


حتی معجزه ی بارونم بی تاثیره، ما آدما عجیبیم خیلی عجیب، راحت به هم دل می بندیم ، راحت دل


 


می بریم، راحت به دنیای کسی سرک می کشیم و راحت از دنیاش خارج میشیم، انگار رسم آدم بودن


 


اینه، امروز نه پر گلایه م و نه بی گلایه، فقط خیلی فکر میکنم خیلی، به تو، به خودم، به بارون، حالا می


 


فهمم تو و بارون وجه اشتراک زیادی دارید با هم، و شاید به خاطر همینم بارونو به اندازه ی تو دوست


 


دارم، همیشگی و موندنی نیستین، اومدنتون با یه دنیا شادی دلم همراهه و رفتنتون با مست شدن از


 


حس بودن و عبورتون و مرور لحظه های خوب، بوی بارون تمام دنیا رو مال خودش میکنه و بوی تو تمام


 


زندگی منو، سخته حتی نوشتن از دلتنگیا و شاید خیلی وقتا غرورم جلوی ردیف شدن کلمه ها رو می


 


گیره، دلش نمیخاد اینقدر واضح تو رو فریاد بزنه و سکوت جواب بغض و فریادهاش باشه، الان که دارم برات


 


می نویسم آسمون آروم و نجیب دوباره نرم نرمک اشکهاشو روونه ی وجود آدما می کنه و پرنده ها با


 


آوازهاشون شاعرانگی این هوا رو بیشتر از همیشه می کنن، دل منم کمی سبکتر از قبل شده اما


 


فراموش نمیکنه بی تو بارون میتونه قشنگ باشه اما با تو قشنگترین پدیده ی دنیا، آسمون می باره،


 


پرنده ها می خونن، انگار همه چیز زندگی سرجاشه اما واقعا اینطوره؟دلم به وسعت دلتنگی آسمون


 


 برات تنگه.


نوشته شده در یکشنبه 27/1/91ساعت 2:47 عصر توسط سوسن نظرات ( ) |

 


 


تموم آرزوم اینه، یه روزی این قفس وا شه


و سهم تو از این دنیا، نگاه آخرم باشه


 


نگاهی که نفهمیدی همیشه خیره بر جاده س


گذشتن از نگاه من، برای تو چقد ساده س


 


کجا رفت اون همه احساس، اون رویای رنگینت؟


به جا موند از عبور تو، سکوت سرد و سنگینت


 


منو و واژه چه دلتنگیم، چه دلگیریم از رفتن


قرار ما فقط این بود، نوشتن از تو و گفتن


 


منو چشم تو شاعر کرد، نگام کن تا که شاعر شم


برای داشتنت باید، از این دیوارها رد شم


 


نوشته شده در سه شنبه 22/1/91ساعت 12:6 صبح توسط سوسن نظرات ( ) |

خوب من سلام. شبانه نوشتن رو عجیب دوست دارم، سکوت محض، آرامش ذهن و نجوای بیشتر با تو و


  


 آسمون حس قشنگیه، نیازی به پرده پوشی نیست و چشم هام بی محابا، تر میشه، احساس میکنم


  


 شبا بیشتر پای حرفهام میشینه و من بیشتر شنیده میشم، همینجور حرف میزنم براش، از دلتنگیام، از


  


بهار بدون تو، از جای خالی، نقطه چینای محبوس دل، اجازه میده بی وقفه گلایه ها و بغض ها  تو سکوت


  


 شب رها بشه، منو بیشتر سمت خودش میبره و من اینبار واقعا راز شب رو میفهمم، چقدر به آسمون


 


نزدیکم و چقدر از حس دلتنگی دور، سبک میشم ، چیزی درست مثل حس پرواز، اوج می گیرم و میتونم


 


آواز بخونم، صدام تو دل آسمون گمه و من میتونم تمام دلتنگیامو با صدازدنت فراموش کنم، اسم تو برای


 


 روح من چیزی مثل معجزه س، یه جور آرامشه و من تو خلوت خودم تکرارش میکنم به جبران روزهایی که


 


اسمت رو از خودم دریغ کردم، اینبار دیگه ترسی ندارم که منو بی جواب بذاری، اونقدر تکرارش میکنم که


 


خوابم ببره، حتی رویای تو رو دیدنم شیرینه، قصه ی دوست داشتنت افسانه نیست، و من شیرین تر از


 


شیرین، لیلاتر از لیلای مجنونم.


نوشته شده در یکشنبه 6/1/91ساعت 2:12 صبح توسط سوسن نظرات ( ) |

سلام خوب من، بهار که میاد دلا عجیب به هم نزدیک میشه، مهربونی ها بیشتر، چهره ها شادابتر، و


  


حتی امیدها پر رنگ تر میشه، همیشه تمام آغازها تابع همین اصله، و انگار تولد دوباره ی طبیعت با نو


  


شدن دوباره ی آدمها یه ارتباط مستقیم داره، سال تحویل جایی بودم که شور و اشتیاق آدمها بیشتر از


  


حد تصور بود، شاید به ظاهر هر کدوم یک نفر بودن اما کوله بار آرزوهاشونو نباید ندید می گرفتی،


  


همراهی و همصدا شدن با اونها سبکی عجیبی برات به همراه داشت، محاله اون قنوت و اون دستهای رو


  


به آسمون گرفته بی جواب رها میشد، صداها بلندتر میشد و دلا محکمتر از همیشه به یه حضور قوی


 


تکیه کرده بود، اینکه بگم چقدر چقدر چقدر احساست کردم حتما برات تکراریه، مطمئنم توام بودی، صدای


 


توام تو جمعیت می پیچید، و من چقدر به تو نزدیک بودم، باورش برات غریب نیست، پیدا کردنت تو اون


 


جمعیت سخت بود اما احساس حضورت نه اصلا سخت نبود، شادی عجیبی تمام وجودمو گرفته بود،


 


اینکه تو بهترین لحظه هام احساست میکنم و تو سریع به ذهنم میای، بیشتر از همیشه تو رو دوست


 


داشتنی میکنه، مطمئنم تو اون لحظه بهترین آرزوها رو برای همدیگه خواستیم، من با صدای تو ، و تو با


 


صدای من برای خدا تکرار شدیم، و همیشه تکرار میشیم، بهت گفتم دعاهای من برای تو همیشه ثابته،


 


اما تکرارش بهم یه آرامش و یه امیدواری میده، احساس میکنم شنیده میشه و این قلب منو گرمتر از


 


همیشه میکنه، به آسمون که نگاه می کنم لبخندی رو احساس می کنم و این برای من کافیه.


نوشته شده در چهارشنبه 2/1/91ساعت 1:19 عصر توسط سوسن نظرات ( ) |

Design By : Pars Skin